رویای خسته
مشکلاتت رو با مداد بنويس ، پاک کن رو در اختيار خدا بگذار
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خودپسند ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟ ای ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟ جام باده سر نگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام که در میان این سطور جستجو کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا بمن اگر بجز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر بدامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟ ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟ رفتی و گفتی که تنها می شوی باز کن پنجره را تو اگر بازکنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذار از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز باز کن پنجره را صبح دمید چه شبی بود و چه فرخنده شبی آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید : زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست قصه ی شیرینی ست کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد قصه ی نغز تو از غصه تهی ست باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران توأند.... خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی ترکم مکن
تنها تو یی ای نازنین آرام جانم اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد دل را سپردن تا ابد معنا ندارد سر در گریبانم کسی هم درد من نیست از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم از فصل های دوستی من دل بریدم این زندگی دیگر سرو سامان ندارد دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد دیگر نمی داند که را باید صدا زد این قلب را تا کی به طوفان بلا زد من باغبان فصل های انتظارم تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم باید که معنا می شدی ای عشق بی معنای من تا که نیایی تو به سر در واپسین غم های من من مست و شیدا بودم و تو طعنه بر من می زدی من حرف ماندن می زدم تو حرف رفتن می زدی زندگی یک آرزوی دور نیست زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله ی پروانه چیست؟! زندگی کن زندگی افسانه نیست. گوش کن...!! دریا صدایت میزند! هر چه نا پیدا صدایت می زند! جنگل خاموش میداند تورا. با صدایی سبز می خواند تورا. آتشی در جان توست. قمری تنها پی دستان توست. پیله ی پروانه از دنیا جداست. زندگی یک مقصد بی انتهاست. هیچ جایی انتهای راه نیست! این تمامش ماجرای زندگیست...!!! در میان من و تو فاصله هاست. گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! تو توانایی بخشش داری. دست های تو توانایی ان را دارد که مرا، زندگانی بخشد. چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی. دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی.!!! کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی یود کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از کن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود شب از مهتاب سر می ره تمام ماه تو ابه شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی تو رو اغوش می گیرم تنم سر ریز رویاشه جهان قد یه لالایی توی اغوش من جاشه تو رو اغوش می گیرم هوا تاریکتر میشه خدا از دست های تو به من نزدیکتر می شه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی تماشا کن،تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی..
گفتمت هر لحظه یادت با من است
گفتی از خاطر ببر،یادم مکن
گفتمت آیین من دل بستن است
گفتی از دل بربکن سودای من
گفتمت دل بی تو با من دشمن است
شادمان گفتی خداحافظ تو را
گفتمت این لحظه ی جان کندن است
رفتی اما بی تو تنها نیستم
آفرین بر غم که هر دم با من است
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون
خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ،
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ،
خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ،
خیلی سخته که دوسش داشته باشی ،
خیلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی
خیلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جیبی چند ماهت
خیلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه
خیلی سخته که کسی که تموم زندگیت رو به پاش ریختی ،
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفر زندگی کنی ،
خیلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که یه
خیلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ،
خیلی سخته که همیشه مجبور باشی سخت ترین چیزها رو
Power By:
LoxBlog.Com |